نمی دونم اصلا به دنیای بالای سرمون علاقه ای دارید یا نه اما از برنامه ای که لینکشو میذارم احتمالا خوشتون میاد پس گوش بدید و بهم نظرتونو بگید:

روی موج نجوم قسمت 11 دنباله دارها:

http://www.4shared.com/audio/f2ouJ1bu/Ruye-Moje-Nojum-11.html

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 18:57  توسط پسر ماهيگير  | 

حالا يك روز گذشته بود. فردا شده بود. اين را از سرو صدايي كه از سالن مي آمد متوجه شدم. بدنم داغ بود و قدرت فكر كردن نداشتم. همين ديشب بود كه جلوي چشمم... انگار درون جهنم باشم. گرمم نبود ولي از درون آتش مي گرفتم. صداي همهمه مي آمد. چرخهايي كه مي تابيدند. پدالايي كه تق تق مي كردند. شعله هايي كه زبانه مي كشيد و گاهي صداي خشن مردي كه فرياد ميزد. بوي خون را در بينيم حس مي كردم و زني كه مي خواست جيغ بكشد ولي نمي توانست. صداي قدم هايي سنگين در راهرو پيچيد. جلو آمد. نزديك شد. نزديك. درست جلوي چشمم. بيلي برداشت. صدايي به صداهاي مبهم اضافه شد اما اينبار واضح در گوشم. صداي سوختن استخوانها. ترك خوردن و آتش كه با هيجان بيشتري زبانه مي كشيد و قهقهه مي زد. تكه هاي آينه. درياي خون. دريايي كه سراسر از خون نيمه مايع كف كرده پر شده بود. لباسهاي وارفته كنار جعبه ها. نور ماه از پنجره مي آمد. شب درون اتاق سنگين روي تنه ي نيمه لخت مه لقا افتاده بود و صداي خرناسه مي آمد. سردم بود. دلم مي خواست پنجره را ببندم ولي نميتوانستم بلند شوم. بايد به ساناز مي گفتم. فردا. بايد مي گفتم. خوشحال ميشد؟ نميدانم. ديوانه هاي واقعي. ديوانه هاي لعنتي. بسته را به سينه ام فشردم. صورتم خيس بود. شبنم كنار پنجره ي كوتاه زير زمين نشسته بود و جيرجيرك ها به جان هم افتاده بودند. بوي عرق مي آمد با ترس از راهروي چرب و چيل بالا رفتم. در راهرو چند بار سكندري خوردم. انگار روي پله هاي يك آسانسور برقي در جا ميزدم و نمي رسيدم يا روي ابرها بالا مي رفتم. ترس وجودم را گرفته بود چه بلايي سر مينا مي آمد؟  تا ظهر منتظر ماندم. همانجا درون انبار تاريك. بعد با پاهاي لرزان راه افتادم. كسي آنجا نبود. از لاي در سالن را ميديدم. دخترهايي كه فقط كار مي كردند. پاهايي كه مرتب روي پدالها بالا پايين مي رفت. چرخهايي كه مي چرخيد. چند زن يونيفرم پوش با موهاي بسته شده و دامن در بين ماشينهاي بلند به نوبت قدم مي زدند. مانند رباتهايي دستهايشان را بالا مي بردند و چشمهاي بي حالتشان را به چپ و راست مي گرداندند. چند دقيقه بعد. صداي زنگ شنيده شد. همه دويدند و پشت ميزي رديف شدند. نگهبانها به انتهاي ديگر سالن آنجا كه از آن وارد شده بوديم رفتند و از آن گذشتند. چند مرد با صندوقهاي غذا داخل آمدند و ظرفهاي غذا را دانه دانه در دستهاي دراز شده گذاشتند. در روبروي در ورودي همان كه ديشب قفل بود باز شد و مردها به نوبت از آن گذشتند و در را پشت سرشان بستند. مردهارا ديدم. ديوانه هاي مرد را. براي اولين بار. ده دقيقه بعد زن چاقي كه سيني غذايش را هم ليسيده بود به طرف در بسته رفت و مدت كوتاهي انتظار كشيد. بعد نامه را از روي زمين برداشت و در يقه ي لباسش پنهان كرد. مردها با صندوقهايشان برگشتند. ظرفهاي خالي غذا را جمع كردند و خارج شدند و بلافاصله زنها برگشتند. زنها همه به پشت ميزهايشان برگشتند. زن چاق هم برگشت. روبه من پشت ماشين نشست.صورتش را نميديدم. با حالتي عادت گونه دايم  موهاي چدنيش را با انگشتانش كنار مي زد. پاكت نامه را ازروي سينه ام برداشتم زير بالشم بردم و سرم را روي آن فشاردادم. آنقدر فشار دادم كه سرم درد گرفت. كاش آينه ام نشكسته بود. دلم براي حرفهاي ماه تنگ شده بود.

از دالان گذشتم. درختها با دهنهاي باز كرده شان بخارگرم را از پنجره به درون فوت مي كردند. جيرجيركها انگار به جان هم افتاده بودند. وقتي پاكت هاي دسته شده ي نامه را زير ميز زن چاق ديدم انگار قتل ديگري ديده بودم. بار اولم نبود. تمام تنم مي لرزيد. روز خوبي نبود. ديوانه هاي لعنتي. روي نامه با خطي خرچنگ قورباغه نوشته بود براي ساناز... آنوقت بود كه باز تنم شروع به لرزيدن كرد. ما كجا زندگي مي كرديم؟

از در ميله اي گذشتم. رحمان باز هم خرخر مي كرد. همين ديشب بود كه آن جنايت را ديدم.همين ديشب بود كه جلوي چشمم... شكم رحمان بالا پايين مي رفت و سبيلهاي گنده اش تكان تكان مي خورد. مينا... فريادي بود كه در گلويم ميپيچيد ولي از آن خارج نميشد.

صداي زوزه از انتهاي دالان تاريك مي آمد همانجا كه نور ضعيفي ديده ميشد. پاورچين مي رفتم. نفسم را حبس كرده بودم. مدتها بود نفسم را حبس كرده بودم. شايد از بعدازظهر كه آن دختر جلوي چشمم با تبر كشته شد. همانجا پشت ماشينش نشسته بود و كار مي كرد. چشمهاي گودافتاده اش قرمز شده بود و از بيني اش آب ميامد. پارچه هايش مانده بودند. نترسيد. حتي عذرخواهي نكرد. فقط در صورت زن تبر به دست زل زد. همين. ما كجا بوديم؟

پشت در ايستادم و گوشم را چسباندم. انگار گربه اي روي در پنجه مي كشيد.خرس پير با عصبانيت كلمات كج و معوجش را به هر طرف پرتاب مي كرد. _ به شما گفته بودم آن دختر سرمايه ي من است نبايد به آن آسيب بزنيد. گفتم يا نه؟ من اين همه زحمت نكشيدم كه تو بي لياقت. آه چطور تونستي توي يك لحظه همه چيزو خراب كني؟ به خاطر خواست خودت. خود بي لياقتت. _ هيچ اتفاقي نيفتاده. بي جهت نگراني. _ هيچ اتفاقي؟ اوه. هيچ اتفاقي. هيچ اتفاقي. ما پدر و مادرشو كشتيم چون مي خواستيم مالك ثروتش بشيم نه اينكه. خاك بر سرت. خاك بر سر همتون. حالا چطوري از اون امضا بگيرم. جيغ ممتدي كشيد كه نزديك بود گوشم را كر كند. خودم را عقب كشيدم. دستم به سمت دهنم رفت و دندانهايم آن را گاز گرفتند. صدايي بلند شد. خشك و زننده :_ سر من داد نكش. من نجاتت دادم. اينجوري اون نمي تونه حرفي بزنه. خجالت ميكشه چيزي بگه... سرم گيج مي رفت. حالت تهوع داشتم. صداي قدمهايي سنگين در راهرو پيچيد. جلو آمد. نزديك شد. نزديك. يونيفرم نپوشيده بود. مرد ديگري بود. با هيكلي بزرگ. عضلاتي در هم تنيده. ريش و سبيل مشكي پر و موهاي صاف يك ور زده. در چشمانش چيز ترسناكي ديده ميشد. مينا جلوي كوره روي زمين نشسته بود. دو زانو. نتوانستم ببرمش. از ترس خشك شده بود. كاش مرده بودم. كاش من هم مخفي نشده بودم. شادي ستاره اي كه گم شده بود ستاره ي تو نبود؟_ بلند شو دختر. تو اينجا چيكار مي كني؟ با من بيا. همان صدا بود. خشك و زننده. دست مينا را گرفت. صداي آتش از پشت آجرهاي قرمز مانند آواز خواندن كسي از ته چاه شنيده ميشد. پايم درون چيزي گوشتي فرو رفت. دستي كه صاحبش را گم كرده بود.  صداي جيغش را ميشنيدم. _بگذار ببينمت. چرا ترسيدي؟ كاري باهات ندارم. حتما خيلي ترسيدي.هان؟  بيا دختر. مينا به سختي كمي جابجا شد. _چقدر زيبايي حيف تو نيست كه اينجا باشي. من تو رو ميبرم. بالاخره يك روز از اينجا ميريم. لباست خوني شده بايد بشوريش. مينا لباسش را چنگ زد ولي پاك نميشد. خون ريشه دوانده بود و به آن چسبيده بود. _بايد درش بياري. من كمكت مي كنم. دستهاي بزرگ مرد يقه اش را گرفت. مينا يك لحظه عقب كشيد. تنها مقاومتي كه كرد. همين. لبخند مرموزي روي لبهاي سياه مرد نشست. با يك حركت به آساني بيرونش آورد. _آه  چطور تونستي همچين چيزي رو اينجا پنهان كني؟ تبر شكسته اي كنار آن چشمهاي بهت زده افتاده بود. لباسهاي وارفته كنار جعبه ها در گوشه ي ديوار افتاده بودند. روي زانوهايم خم شدم. دستم نمي رسيد. حتي اگر مي رسيد... دستم مي لرزيد. از جانم نمي ترسيدم. نمي دانم چرا دستم نمي رسيد. خدايا ما كجا بوديم؟ نمي دانم چرا؟ زانويم سست بود. گريه ام گرفت. احساس ناتواني كردم. حتي بيشتر از وقتي كه به اينجا آمدم. احساس كردم برده اي هستم كه كاري از دستم بر نمي آيد. كاش مي مردي شادي. صدايي در گوشم زنگ مي زد. انگار زني از عمق كوره جيغ مي كشيد. بدن برهنه ي  مينا را ميديدم كه قرمز تر از آتش بود.

تبر درست بر سر دختر فرود آمد. حتي فرصت نكردم چشمانم را بگيرم. از شجاعتم ترسيدم. در را باز كردم. چند قدمي در اتاق تاريك پيش رفتم. از مه لقا كه بچه هايش را بغل كرده بود گذشتم و همانجا كف اتاق افتادم و خوابيدم. صبح بر خلاف انتظارم پرستارها بدون كلمه اي پرس و جو داروها را خوراندند و رفتند. شب روز بعد روي تختم دراز كشيدم. چند قدم آنطرفتر از ديشب. نامه ها را زير بالشم گذاشتم. صورت مرد ميانسال آنطرف در وقت بردن ظرفهاي ناهار كه به زن چاق زل زده بود در نظرم آمد و در حاليكه ماه با من قهر بود با نگراني و ترديد خوابم برد...

ادامه دارد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:32  توسط پسر ماهيگير  | 

سلام. اسم من ليلاست. سي سالم است و دو ماه است درون اين سلول تاريك يا بهتر بگويم سياهچال اسيرم. يعني درست از همان روزي كه ظرف غذا را توي سر آن آشپز مو فرفريه كوبيدم و گفتم غذاي سگها خوشمزه تر از ماست. راست مي گفتم چون همه ي بچه ها برايم دست زدند. و اولين بار بود كه ديدم ساناز مي خنديد. آن هم با دهان پر و نگاهم مي كرد انگار كار بامزه اي كرده بودم. آخر مي گفتند او از موقعي كه حامد را برده اند نخنديده. فكر نميكنم زياد جدي بود مگر از پشت پنجره با چند لحظه ديدن كسي ميشود طوري عاشقش شد كه يكسال نخنديد. اين دختره را ديروز اينجا آوردند. صورتش خوني بود و ورم داشت. حالا ورمش كمتر شده. اما زير چشمش هنوز سياه است و بالاي لبش قلمبه. اين چيزها اينجا عادي ست. بهش گفتم. گفتم: _ نبايد سوسول باشي. خودتو براي بدترش آماده كن.جرمم را برايش گفتم و او ساكت با چشمان درشتش نگاهم كرد. نگاه گيرايي داشت. _تو چرا اينجايي. من؟ كار سهيله. شوهر نامردمو ميگم. منو آورده اينجا تا به عشق و حالش برسه. گفت من ديوونم منم حالشو گرفتم. ببينم دوست دخترش بدون پول اصلا بهش نگاه مي كنه. چه لذتي داشت وقتي اسكناسهاي لعنتيش توي آتيش مي سوخت و اون نمي تونست كاري كنه.

مينا تا شب چيزي نگفت. فقط به چيزي روي زمين نگاه مي كرد كه من آن را نمي ديدم. ولي مي دانستم به حرف مي آيد. دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد. همه همين طورند. آدم بايد با يكي درددل كند وگرنه مي تركد. مثل من كه با مادرشوهرم درددل كردم. او خيلي مهربان است. ولي حتما از پس سهيل برنيامده. به او گفتم كه موي دختره را روي كت سهيل ديدم. حتي يك بار خودش را پشت پنجره ديدم كه با آن نگاه مرموزش بي شرمانه به من چشم دوخته بود. مادر سهيل دستم را گرفت. خوب يادم است. اسمش مينا بود. اين را وقتي گفت كه سايه ي ميله ها مانند قد آدمي كه در كنار چراغ برق ايستاده باشد كش آمده بود و روي پتوي پاره ي سپيده كه تازه خوابيده بود افتاده بود. او را در كارخانه گرفته بودند. دايم از شادي اسم مي برد. دستش را گرفتم. مثل يخ بود. پتويم را رويش انداختم. ميلرزيد. بدجوري ميلرزيد. گفت نرگس كجاست؟ نگاهش كردم. نگاهم نمي كرد. گفتم اسمش را نشنيده ام. درحاليكه ميلرزيد روي زمين دراز شد. جاييش درد گرفت چون دندانهايش را به هم فشرد. سرش را روي زانويم گذاشت. هنوز مي لرزيد. دستم را روي موهايش گذاشتم و نوازشش كزدم. ياد سهيل افتادم. آن روزهاي اول كه هنوز دوستش داشتم. مادرم هميشه مي گفت عشق چيزي نيست كه فراموشش كني. راست مي گفت اما كاش بود.

امروز از خواب كه بلند شدم مينا كنارم خواب بود. صبح شده بود چون نگهبانها جايشان را عوض مي كردند. در اين دخمه روز و شب را با اين چيزها مي شود فهميد. وگرنه نه نوري مي بيني نه صدايي ميشنوي و نه حتي بويي از هواي صبح به دماغت مي خورد.

بيدار كه شد برايم از دوستش سما گفت كه او را پيش خود برده بود و برادرش. همان اول كه اسم سينا را برد ازحالت صدايش ماجرا را فهميدم. او هم ستاره ي خود را پيش يك پسر گذاشته بود. گفت وقتي در راه هزاردالان_ همين زنداني كه يك سالست در آنم_ دستش را در دست خود ديده براي اولين بار پس از تصادف و مرگ پدر و مادرش حس كرده تنها نيست. نمي دانست او دست سينا را گرفته يا سينا دست او را ولي فرقي هم نداشت. گريه ام گرفته بود. به زحمت اشكم را پشت چشمهايم نگه داشتم. نگهبان گفت باران مي آيد. اين يكي برخلاف ديشبي مرد خوبي است. هميشه سعي مي كند آزادي بيرون را به ما هديه دهد ولي نمي داند كه براي من يكي ديگر بيرون با اينجا فرقي نمي كند. مينا مدتها تعريف كرد و من گوش دادم. بعد كه داستاني را كه دوست داشت تمام كرد پرسيدم: _دختر يه سوال مي پرسم ناراحت نشو باشه؟ شادي كيه؟ تمام ديشب اسمش رو بردي. بگو چه اتفاقي افتاد؟

شادي دوست مينا بود. همسن او بود. اسكيزو فرن بود و سالها بود كه در هزاردالان بستري بود و آينه اي داشت كه با آن به ماه سفر ميكرد همان آينه اي كه در آن اتفاق شكسته بود. يعني پس از ديدن آن صحنه ي ناباورانه. بعد از اينكه مينا از در باز اتاق گذشته و از در ميله اي بين بخش مردان و زنان كه آن هم باز بود و قفلي نداشت عبور كرده بود شادي را ديده بود و با هم به زيرزمين آمده و در انتهاي راهرويي طولاني از سالني سر در آورده بودند كه ابتدا فكر كردند همان كارگاه ريسندگيست كه با موي دخترها چنان كه شايع بود در آن لباس مي بافتند. هنگامي كه آن مرد آبي پوش رفت و در را بست. آنوقت شادي از پشت ميزكار بيرون جست و در حاليكه دست مينا را مي كشيد از بين دستگاهاي غول آسا گذشتند. دوكهاي نخ كه همگي خالي بودند. پارچه هاي بافته شده كه در كنار هر چرخ دسته شده بودند. نخ هاي پاره شده كه زير چرخها گلوله شده بودند. آنجا يك كارخانه ي بزرگ بافندگي بود. كارخانه اي در زيرزمين يك تيمارستان تودرتو. از دالانهاي تنگ پيچ در پيچ گذشتند و به انتهاي سالن رسيدند. چند در چوبي كنار هم در سه گوش ديوار رديف شده بودند. و آنطرف تر روي زمين گوني هايي روي هم چيده شده بود. مينا تعريف كرد كه:

به شادي گفتم من مي ترسم. ولي او آنها را باز كرد. زغال بود. زغال سنگ. چندين گوني. ولي اثري از خاكه ي آن روي زمين نبود. فقط چند لكه خون در كنار يكي از درها ديدم. شادي جلو رفت و دو زانو روي آن خم شد. آرام پرسد: _خونه؟ من سرم منگ بود چيزي نمي فهميدم.

در ها را امتحان كرد. من باز گفتم مي ترسم. در اولي قفل بود. دومي هم. در سومي بي صدا باز شد و تاريكي به سمتمان هجوم آورد. شادي دستم را محكم گرفته بود. چيزي نميديديم. هواي راهرو گرمتر از بيرون بود و صداي ضعيفي مي آمد كه نمي دانستم از كجاست؟ راهروي طولاني را پشت سر گذاشتيم و آنوقت نوري از يكي از پستوها خودنمايي كرد. شادي به سمت نور رفت و من هم بي اختيار بدنبالش.

صدا بيشتر و بيشتر ميشد. چند دقيقه بعد كنار كوره اي بوديم كه آتشش گرمترين و عظيمترين آتشي بود كه امكان داشت در عمرم ببينم. زير نور آتش همه جا را ميديدم. خرت و پرتهاي زيادي كه احتمالا از اتاقها بعد از فرسوده شدن جمع شده بود. كمد. قفسه. لباس. صدها جعبه اندكي دورتر روي هم رديف شده بود. سايه هاي متحرك اشيا روي ديوارهاي گلي مي افتاد. از گرما عرق كرده بودم. سرم تير مي كشيد و در حاليكه مي خواستم دستم را طرفش ببرم. احساس كردم صدايي ميشنوم.صدايي كه مثل شهابي در مغز خواب گرفته ام گم شد. شادي را ديم كه روي تكه هاي آينه ي شكسته اش خم شده و مايعي كشدار و زردرنگ را با دستش از كنار لبش پاك ميكند. به سمتش دويدم. يك بار ديگر بالا آورد. در امتداد خونابه اي كه زير پايش جاري بود و خرده شيشه هاي آينه اش داخل آن بود. چند قدم جلوتر پشت كوره دختري را ديدم كه روي زمين افتاده بود و خون دلمه بسته اي به تمام بدنش خشكيده بود. خواستم جيغ بزنم ولي نا نداشتم. بيحال روي زمين نشستم و تازه فهميدم كه سر دختر از بدنش جداست. لبهاي نيمه بازش انگار چيزي به من مي گفت. دست كنده شده اش به بدنش نمي خورد.چاقتر از آن به نظر مي آمد. چشمم سياهي مي رفت. كمي آنطرفتر زير بهت سنگين شادي سر ديگري را ديدم كه روي دستي قرار گرفته بود كه ساعت مچي گردش از زير آستين پاره اش معلوم بود و بعد كوهي از بدنهاي تكه تكه شده. لباسهاي پاره و خون دلمه شده. خواب مي ديدم. چه كابوس ترسناكي بود. چه دارويي به من خورانده بودند؟ چرا اين در را باز گذاشته بودند. آيا اين هم عمدي بود. آيا مي خواستند من اين جنايت را تماشا كنم؟ يا مرد يونيفرم پوش فراموش كرده بود اين در را ببندد؟ حتما همين بود چون صداي قدمهايش را كه به سرعت مي دويد شنيدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 18:55  توسط پسر ماهيگير  | 

یه کم طولانیه ببخشید پیشنهاد می کنم بعد از تموم شدن کارتون و خارج شدن از اینترنت اگه حالشو داشتید بخونید ممنون

آن شب شب تاريكي بود. حتي از نور مهتاب هم كه شب پيش هم بازي شادي شده بود خبري نبود. ظاهرا همه خوابيده بودند اما مينا مي دانست كه حتما كسي بيدار هست. با وجود داروهاي خواب آور هميشه افرادي بودند كه نمي خوابيدند و تا صبح بقيه را هم زا به راه مي كردند. مينا آرام به سمت در رفت و دستگيره را پايين كشيد. در باز هم قفل نشده بود و اين بار هم با صدايي چندش آور از هم باز شد ولي مه لقا امشب تكاني نخورد. شايد ترسيد بچه هايش بيدار شوند. سكوتي سنگين بر راهرو سايه انداخته بود كه ناخودآگاه وهم را بر انسان مستولي مي كرد. صداي زنگ يك ريز در گوشش صدا مي كرد. نور شمع از دور ديده مي شد. اما به نظر مينا كم نور تر از شب قبل بود. چشمش ياري نمي كرد و مجبور شد دستش را به ديوار بگيرد تا زمين نيفتد. نمي دانست سكوت وهم انگيز دالان باعث اين آشفتگيست يا اثر داروهاست اما مي دانست كه بايد پيش رود. شايد امشب آخرين فرصت براي يافتن نرگس بود. مي دانست از شبهاي بعد اثر داروها قويتر خواهد شد و آن وقت به زحمت بتواند حتي از جايش بلند شود. كاش كسي را با خودش آورده بود. ولي چه كسي حاضر ميشد اين خطر را بكند؟ همه ي بچه ها باخت را پذيرفته بودند. خود او هم اگر سما نبود كه او را بيرون ببرد و با دنيايي ديگر آشنا كند شايد اينگونه مي بود. سعي كرد حواسش را جمع كند و فقط روي قدمهايش تمركز كند. به انتهاي دالان رسيد. رحمان كنار در ميله اي چرت مي زد. سبيلهاي بزرگش با هر نفس تكان مي خوردند. صداي قلب خودش را مي شنيد. جلوي چشمهايش مدام تيره ميشد و مجبور ميشد به ديوار تكيه كند. به در نزديك و نزديكتر ميشد. اين كاري بود كه بايد مي كرد. بايد دسته كليد را بر مي داشت.اما حتي اگر موفق ميشد نمي دانست كدام كليد كليد اين در است و امكان نداشت بدون سر و صدايي كه رحمان را بيدار كند بتواند در را باز كند تازه اين در صورتي بود كه بتواند سوراخ در را ببيند. آنقدر به او نزديك شده بود كه نفسش توي صورتش مي زد. بويي نامطبوع مانند بوي سيگار گنديده حالش را به هم زد اما جلوي استفراغش را گرفت. رحمان زياد هيكلي نبود اما زور زيادي داشت و مينا ديده بود كه با آنكه نگهبان در بود و اكثرا همانجا نشسته بود گاهي به نگهبانان ديگر براي خالي كردن ديوانه هاي قويتر كمك مي كرد. مينا مي دانست كه اين كار حتما برايش عواقب سنگيني خواهد داشت. در هزاردالان تجسس مانند فرار از چيزهايي بود كه به شدت مجازات ميشد. مجازاتي كه انسانهاي بيرون حتي فكرش را نمي كردند و هيچگاه نمي فهميدند كه بخواهند جلوي آن را بگيرند. اين ترفند خرس پير بود كه بچه ها را با گروگان گرفتن آنچه مي خواستند ساكت مي كرد. كافي بود از بهترين چيزي كه دوست داري محروم شوي و قول آن را به تو بدهند تا حاضر به همكاري شوي و به كسي چيزي نگويي. جلوتر رفت. بايد حلقه دسته كليد را از كمربند در مي آورد. كار چندان سختي نبود. فقط نبايد بگذارد كليدها به هم بخورند. بايد آنها را در مشتش مي گرفت. و با دست ديگر حلقه را آهسته از بالاي كمربند خارج مي كرد. قفسه ي سينه رحمان مانند بالوني دايم پر و خالي ميشد و هر بار كه خالي ميشد مينا مجبور بود نفسش را حبس كند تا بالا نياورد. آرام روي دو زانوي خود نشست. صورتش با دست سياه و خشن رحمان چند سانتيمتر فاصله داشت. يك لحظه احساس كرد كه او در صورت بيدار شدن چقدر راحت مي تواند گردنش را بگيرد و در ميان انگشتان پرزورش خفه اش كند. چشمانش با وجود نور كافي شمع نمي ديدند و تنها شبحي از دست كليد را مي ديد كه دستش به آن نزديك ميشد. ضعف در تك تك عضلاتش رخنه كرده بود و پاهايش خواب رفته بودند. انگشتانش به فلزهاي سرد و دراز رسيدند وكليدها را در آغوش گرفتند. و دست ديگرش حلقه را آرام بيرون آورد. موفق شده بود. نوبت مرحله ي بعدي نقشه بود. بايد بلند ميشد و در را باز ميكرد. به زحمت از جا برخاست.سرش گيج رفت و دنيا به چرخش در آمد. رحمان جلوي چشمش وارونه شد و عقب عقب به در ميله اي برخورد كرد. يكي از ميله ها را محكم گرفت و توانست تعادلش را حفظ كند و روي زمين نيفتد. مدتي با چشم بسته نفس نفس زنان به در تكيه داد تا حالش كمي بهتر شد. و آن وقت بود كه با در باز ي مواجه شد كه دو زانو در دهانه ي آن نشسته بود. تازه متوجه چيزي غيرعادي در دستش شد كه تا آن زمان نفهميده بود. كليدها عادي نبودند. از وراي مه جلوي چشمانش ديد كه هيچكدام از كليدها سر نداشتند فقط ميله هايي بودند بدون سر. قفلي در كار نبود. تمام تلاشش براي هيچ بود. شگفت زده و گيج در حاليكه قلبش هنوز ميتپيد چشمش به رحمان افتاد كه صداي خرناسه هايش لحظه به لحظه شدت مي گرفت. باز سرگيجه برگشت و مجبور شد چشمانش را ببندد. ولي بايد ميرفت بايد تا رحمان بيدار نشده بود از جلوي چشمش دور ميشد. خواست بلند شود كه دستي بازويش را گرفت. ترس تا اعماق جانش دويد ولي با ديدن لبخند مهربان شادي آرام شد. با كمك شادي بلند شد و دست شادي را به سمت بخش مردان كشيد در را آرام بست. سينه ي رحمان هنوز پر و خالي ميشد و دهانش مانند نارنجك هاي دود زا گازي مسموم را در هوا پخش مي كرد. چند ثانيه ي بعد دو دخترباهم در تاريكي مطلق از پيچ دالان گذشتند و به راه پله ي تنگي رسيدند كه به سمت مقصدي نامعلوم پايين مي رفت.

دلشوره ام لحظه به لحظه بيشتر ميشد. ستاره اي كه آن را نمي ديدم زير بالشم گذاشتم و با تلاش فكرهاي خوب را جايگزين نگراني هايم كردم تا خوابم برد...

ديوارهاي راه پله كه مينا و شادي مجبور بودند براي حفظ تعادل دستشان را روي آن بكشند كاملا چرب بود انگار به عمد روغن كاري شده بود و پله هاي بلندش هم همين وضعيت را داشت و آنها براي اينكه ليز نخورند و با سر در چاهي بي پايان سرنگون نشوند بايد با كمترين سرعتي كه مي توانستند پيش مي رفتند. مينا در حاليكه حالا ديگر هيچ چيز نميديد با قدمهايي لرزان پايين مي رفت. وقتي پاي شادي كه يك قدم جلوتر مي رفت به جاي پله ي بعدي روي زميني همسطح كوبيده شد. با خوشحالي فرياد مانندي در گوش مينا نجوا كرد كه رسيديم.

دالان زير راه پله دقيقا مشابه دالان هايي بود كه در طبقه ي بالا ديده بودند. همان پهنا همان ارتفاع همان رنگ زرد كم روح. همان لامپهاي ريز در ديوارها و همان نور كمرنگ كه البته مزيت آنجا نسبت به آن راه پله ي موحش بود. اما از آن بوي گرفته ي تهوع آورهميشگي خبري نبود. شادي با دويدن به سمت پنجره ي باز تفاوتي را به مينا يادآور كرد. هواي آزاد. بوي درختان اقاقيا و طراوت آن در راهرو پيچيده بود. پنجره هايي با فاصله ي نيم متر از زمين در سراسر دالان ديده ميشد...

شلوار پارچه اي صورتي شادي خش خش ضعيفي مي كرد و آينه ي كوچكش را هنوز در دست ميفشرد.هواي تازه حال مينا را كمي جا آورده بود ولي هنوز سرش سنگيني مي كرد. پلكهايش به خواب نياز داشتند و چشمانش مي سوختند. دالاني طولاني را پشت سر گذاشتند تا به دري چوبي رسيدند. در برخلاف درهاي بالا قفل بود. ناگهان صداي پا درون دالان پيچيد. شبيه پتكي بود كه قاضي در دادگاهي به نشانه رسميت بر فرق سر متهم بكوبد. دو متهم در جا خشكشان زده و قدرت دفاع از خود نداشتند. صدا هر لحظه نزديكتر ميشد. سايه اي دراز بر ديوار انتهاي دالان افتاد و شادي با ديدن سايه ي دست كش آمده اي كه درون پنجره ي باز محو ميشد دست مينا را كه داشت چشمانش را مي ماليد به بريدگي اي كه در چند قدميشان بود كشاند. مردي كه يونيفرم آبي پوشيده بود نزديك شد. پوتين مشكي به پا داشت و مانند نردباني دراز و لاغر بود. در چوبي را باز كرد و وارد شد. شادي در حاليكه مينا را با خود مي كشيد مانند يك كارآگاه حرفه اي پشت در كمين كرد و با حركتي غافلگيرانه پشت سر مرد يونيفرم پوش وارد شد و پشت ميزي كه در آن سالن شلوغ بود كمين كرد. مرد كليدي را روي ديوار زد و دهها چراغ با فاصله ي ناچيزي روشن شدند. نور شديد چشم شادي را بست و مينا در حاليكه سرش را گرفته بود در آن كارخانه ي عظيم پشت آن دستگاه ريسندگي مانند كارگري مستاصل به نظر مي رسيد كه مجبور بود همه ي لباس هايش را تا يكساعت ديگر تمام كند...       اين داستان ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 0:17  توسط پسر ماهيگير  | 

وقتي باباحسن در آهني حياط را پشت سر من و سما بست كوهي از غم روي سينه ام قرار گرفت طوريكه مجبور شدم براي خفه نشدن دست به كار شوم و چند نفس عميق ولي ناتمام كشيدم. سما پس از چند دقيقه بهت چشم از در آهني برداشت و به من كه به زحمت جلوي اشكهايم را گرفته بودم با حالتي عجيب گفت بريم داداشي.

وقتي مينا در را باز كرد وارد دنيايي از تاريكي شد و مجبور شد چند دقيقه درون اتاق بي حركت بايستد تا چشمهايش عادت كند. وقتي اشيا كم كم از عدم به وجود پا مي گذاشتند آنموقع بود كه هيكل بسيار بزرگي را روي تخت اولي ديد كه در همان نگاه اول فهميد متعلق به مه لقا ست كه مثل هميشه تن لشش را روي تخت ولو كرده و خواب بچه هاي نداشته اش را مي بيند. تخت دوم خالي بود با احتياط به سمتش رفت. دستش را روي تخت كشيد و وقتي از خالي بودنش مطمين شد پايش را آرام روي آن گذاشت و بي توجه به صداي خرش خرش كه از آن بلند مي شد روي آن دراز كشيد_البته قصد خوابيدن نداشت فقط مي خواست مدتي دراز شود تا به تاريكي عادت كند_ كه متوجه شد وسط آن شكسته و تكه هاي چوب از آن بيرون زده اند. حتما كار شيوا هركول بود همان دختر پرزوري كه وقتي عصباني ميشد هيچكس جلودارش نبود و همه چيز را نابود مي كرد و فقط با آمپول دكتر الكي آرام مي گرفت. دكتر الكي لقبي بود كه بچه ها به دكتر تيمارستان داده بودند. آدمي بداخلاق و جدي كه با آن شكم افتاده و سيبيل مسخره اش بيشتر به رييس شبكه هاي مافيايي شبيه بود تا يك دكتر اما مينا مي دانست كه برخلاف نظر همه ي بچه ها او واقعا يك دكتر است و لقبي كه به او داده اند كمي بي انصافيست. آخر مينا مردان روپوش سفيد ديگري را هم ديده بود كه واقعا دكتر نبودند و فقط نگهباناني بودند براي آرام كردن ديوانه ها كه وقتي پر ميشدند و بايد كسي آنها را خالي مي كرد _ اين اصطلاحي بود كه مينا اولين بار از زبان خرس پير در مورد پرخاشگري ديوانه ها شنيده بود و يادش بود كه چطور شيوا با آن دندانهاي كرم خورده ي زردش به اين حرف خنديده بود_ وارد عمل ميشدند و از هيچ كاري فروگذار نمي كردند.

حالا مي توانست همه ي اتاق را ببيند. اتاقي بزرگ با حدود 20 تخت كه بيشترشان يك طبقه بودند. در گوشه ي اتاق پنجره ي كوتاهي قرار داشت كه رو به حياط خلوت ساختمان باز ميشد. همانجا كه هر روز صبح پسرها را براي هواخوري و سيگار كشيدن بيرون مي آوردند. و در بقيه ي ساعات روز هيچكسي آنجا نبود و ساناز پسربازه مجبور بود حياط خالي را با آن آجرهاي نيم ريخته اش تماشا كند كاري كه هرگز خسته اش نمي كرد. مينا با اين لقب هم چندان موافق نبود. ساناز گرچه دختر زيبا و تو دل برويي بود ولي هيچ وقت به متلك هاي پسرها كه_زير مشت و لگد نگهبانهاي البته بدون روپوش_ هر روز صبح به سمتش سرازير بود هيچ اهميتي نمي داد و مينا مي دانست كه چرا او اينقدر مظلومانه همه ي روز را به حياط خلوت خالي خيره ميشود.

در حاليكه سعي مي كرد كسي را بيدار نكند آرام از روي تخت بلند شد. حالا مي توانست همه چيز را واضح ببيند. تك تك از كنار تخت ها گذشت.مجبور شد بالاي سر بعضي از تخت ها توقف كوتاهي كند تا بتواند صاحب آن را بشناسد ولي وقتي به انتهاي اتاق رسيد از يك نفر خبري نبود. نرگس كوچولو نبود. مينا يك بار ديگربه دنبالش تمام تختها را جستجو كرد اما نبود. دلشوره باز به قلبش راه پيدا كرد. شايد او را به اتاق ديگري برده بودند. شايد پدرش او را با خود برده بود. شايد حتي نامادريش را طلاق داده بود تا نرگس را به خانه برگرداند. اما هيچ كدام از اين فكرها آرامش نكرد. نرگس آنجا نبود...

در حال برگشت به سمت در در حاليكه بقيه ي اتاق را بدنبال يك تخت خالي ديگر جستجو مي كرد چشمش به چيزي افتاد كه در گوشه ي اتاق در طبقه ي زيرين تخت دو نفره اي تكان مي خورد. نزديكتر شد و كنار تخت ايستاد. جسم متحرك دست شادي بود كه نور ضعيف مهتاب را كه از پنجره ي كوچك اتاق داخل مي تابيد روي ديوار مي تاباند. با آنكه آنها دوستان خوبي براي هم بودند شادي هيچ عكس العملي به حضور مينا نشان نداد. مينا رفتار او را درك مي كرد. خود او هم قبلا اين حالات را تجربه كرده بود. كنارش روي زمين نشست دستانش را گرفت. ولي شادي هنوز نور منعكس شده را روي ديوار دنبال مي كرد. دستانش سرد بودند. مينا پتو را روي او بالا كشيد. خواست از نرگس بپرسد ولي پشيمان شد. به سمت در رفت و آرام دستگيره را تكان داد ولي خود مينا هم انتظار نداشت در باز شود. به ياد آورد كه آن شب كسي در را قفل نكرده بود. صداي لولاي زنگ زده ي در باعث شد مه لقا جابجا شود وگرنه شايد دستش زير تنه ي گنده اش له ميشد. راهرو تاريك بود اما نوري از انتهاي راهرو ديده ميشد. مينا مي دانست نور از كجاست. جلو رفت. رحمان جلوي در ميله اي خواب بود. و كليدهاي بزرگش مانند زندانبانان قلعه هاي هفت تو از كمربندش آويزان بود. با وجود شكلش اين در زندان نبود يا لااقل در ظاهر آنجا زندان نبود بلكه دري بود كه بخش مردها را از زنها جدا مي كرد. در هزاردالان از هرگونه اختلاط زن و مرد به شدت جلوگيري ميشد و تنها راه ارتباطي حياط خلوتي بود كه بناچار از پنجره ي بعضي اتاقها معلوم بود و صبحها و هواخوري و ورزش آن. پشت در ميله اي راه پله اي بود كه به زير زمين هزاردالان مي رفت. مينا هرگز آنجا را به چشم نديده بود ولي شايعاتي وجود داشت كه با هركس لج مي كنند ستاره اش را مي گيرند و او را به زيرزمين مي برند و ديگر كسي نمي تواند او را ببيند. البته همه ي ديوانه ها به داشتن ستاره معتقد نبودند و فقط عده ي كمي اين حرف را باور داشتند كه آنها هم اكثرا ستاره خود را نمي ديدند ولي مي دانستند كه وجود دارد. شايعات ديگري وجود داشت كه آنجا يك كارخانه ي بزرگ ريسندگي هست كه با موي دخترها لباس درست مي كنند و به قيمت هاي بالا مي فروشند. مينا بارها وقت هواخوري كه همه تقريبا 400 بيمار زن هزار دالان در حياط اصلي جمع مي شدند اين حرفها را شنيده بود.

صبح زود پرستارها كه دو پرستار زن بودند به همراه يك نگهبان براي دادن داروها به اتاق آمدند. و اسم تك تك بيماران را صدا زدند. مينا... مينا... شادي كه حالا كمي به خودش آمده بود سرش را زير پتوي پشمي اش فرو برد. ساناز هنوز كنار پنجره نشسته بود و آفتاب موهاي بلند فِرش را روشن كرده بود. مينا... مينا از زير پتويش بيرون آمد. دهانش بلافاصله با دستان يكي از پرستاران باز شد و ديگري قرصي را در دهانش چپاند. پرستارها و نگهبان پس از اينكه همه ي دهانها بازرسي شد از اتاق بيرون رفتند. و صداي گريه ي مه لقا از گوشه ي اتاق بالا رفت كه بچه هايم را دزديدند. تازه بزرگشان كرده بودم. وبا مشت ضربه هايي به در كوفت كه هر آن در مي خواست از جا كنده شود. و باز هم مينا به ياد آورد كه كسي در را قفل نكرده است. آرام كنار پنجره رفت. زهرا جيغ كشيد: عوضي جلوي پاتو نگاه كن موهامو لگد كردي. بعد موهايش را_ كه مينا نميديدشان_ از روي زمين كنار زد. مينا آرام كنار ساناز نشست و گفت: نرگس كجاست؟ _ بردنش _ كجا؟ _ كسي نمي دونه _چرا؟ _ بچه ها ميگن باباش خرج دوا درمونشو نداده بردنش كه براشون كار كنه مثل حامد كه پارسال بردنش و از گفتن اين حرف اشك در چشمانش جمع شد. مثل همه ي ديگه كه خودت ميشناسيشون. كسي نمي دونه و بعد سكوت ساناز با بغض مينا آميخته شد _بايد نجاتش بديم _نميشه اينجا هممون اسيريم. لحنش آنقدر سرد بود كه مينا قادر نبود ادامه دهد. پس در حاليكه مراقب موهاي زهرا بود همانجا روي زمين دراز كشيد...

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 23:36  توسط پسر ماهيگير  | 

ستیو هنکس یکی از بهترین هنرمندان آبرنگ کار, معاصر است. تصاویر او واقعی و باور نکردنی است. لذت ببرید. ادامه مطلب را ببينيد


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 8:50  توسط پسر ماهيگير 

كمي جلوتر خدمتكار قوزكرده ي نسبتا مسن پشت دري توقف كرد و با پششت انگشتش سه ضربه آهنگين به در نواخت. در باز شد و سرسراي بزگي نمايان شد كه شبيه به تالار يك كتابخانه بزرگ ملي بود. در وسط آن ميز بلندي قرار داشت كه تا آن سوي سرسرا امتداد داشت. لوسترهاي بزرگ از سقف آويزان بود و شيشه هاي رنگي تزييني به شكل عجيبي به در و ديوار وصل شده بود. نور از لامپهاي ريزي كه در تمام ديوارها كارگذاشته شذه بود مي تابيد و همه چيز به شدت درخشان و زيبا جلوه مي كرد. صداي دلنگ دلنگ به هم خوردن شيشه ها كه با وزش باد به داخل مرتعش شده بودند فضايي رويايي ايجاد كرده بود. در آن سوي قفسه ها و پشت ميز زني چاق نشسته بود كه با آن فضاي زيبا هيچ هماهنگي اي نداشت. صندليش متناسب با خودش درست شده بود و عرضي دو برابر حدمعمول داشت. سما آهسته در گوشم زمزمه كرد خانم احمدي مسيول اينجاست.

خانم احمدي خانمي ميانسال حدود 50 ساله با صورتي درشت و هيكلي به اندازه ي خرس و زشت به معناي واقعي كلمه زشت بود. پوست صورتش كش آمده و گونه هاي ورم كرده اش را گل انداخته بود. بالاي بيني پهن له شده اش ابروهاي پرپشت پاچه بزيش با حالتي ترسناك در هم فرورفته بودند و زير آنها دو نقطه ي ريز به زحمت ديده مي شد:چشمانش كه انگار با مته در صخره ي سخت پوستش كنده شده بودند. همانطور كه پشت ميز منتظر سخن گفتن سما بودم ديدم كه دست مينا كه به ميز تكيه اش داده بود شروع به لرزيدن كرده و از اين حالت نگراني عميقي در وجودم نقش بست.

با وجودي كه خانم احمدي بي نهايت بدمنظر بود هرگز گمان نمي كردم كه قادر باشد چيزي زشت تراز صورتش هم برايمان عرضه كند اما وقتي به سخن درآمد به زحمت توانستم جلوي خودم را نگه دارم كه گوشهايم را نگيرم. مثل اين بود كه بچه گربه اي درون جعبه اي فلزي گير افتاده باشد.

خوب عزيزم بالاخره برگشتي؟ من مطمين بودم برمي گردي. آخه اينجا خانه ي اصلي توست. تو كه جايي جز اينجا نداري. همه ي بچه هاي اينجا هم همينطور. پس از آرامشي كوتاه باز هم ناخن خود را روي جعبه كشيد: من مادر همه ي اينها هستم. اگر من نباشم نمي دانم چه بلايي سرشان مي آيد. يك لحظه سرم را بالا كردم و ديدم كه منبع اين اصوات ناهنجار به صورت من زل زده و گويا من طرف سخنش بودم. واي چه دردسر بزرگي! چون من از هرگونه اظهار نظر در اين زمينه عاجز بودم. وقتي ديد كه من اصلا توي باغ نيستم به تلاش خودش براي نجات از جعبه ي فلزي ادامه داد. اصوات كج و معوج در گوشهايم مي پيچيدند و شايد جايي به هم مي خوردند و صداهايي توليد مي كردند كه تا بحال نشنيده بودم. هزار دالان خانه ي اول و آخر اين بچه هاست.من وقتي جوانتر بودم هميشه آرزو داشتم در چنين جاييي زندگي كنم ولي افسوس كه اين شانس را نداشتم. بايد از فرصتها استفاده كرد اين را مي خواهم بگويم. بعد همه چيز آرام شد. با ناباوري نگاهم را به منبع آلودگي صوتي انداختم و ديدم مثل يك كوه گوشت وارفته از دو طرف صندليش آويزان شده و خال بالاي لبش ديگر تكان نمي خورد. هيچ كدام ما حرفي براي گفتن نداشتيم. اين بود كه خرس پير_اسمي كه ازاين به بعد خانم احمدي را با آن مي خوانم_فرياد زد: حسن

مدتي بعد پيرمردي لاغر و نحيف كه از شدت لاغري نقطه ي مقابل خرس پير بود و كتش از گشادي به تنش زار مي زد جلوي ما حاضر شد. من كه نفهميدم از كجا آمد ولي فكر نمي كنم از قبل در اتاق حاضر بود. _بله خانم _ميناجان را به اتاقش ببر من بايد با خانم و آقا خصوصي صحبت كنم

از آنجا كه آقا كه من باشم ديگر تحمل صدايش را نداشتم گفتم: با اجازه من هم مي روم كمي با اينجا آشنا شوم. اداره ي چنين ساختمان عظيمي با اين همه بيمار واقعا بايد كار دشواري باشد. كاش اين حرف را نگفته بودم چون اين حماقتم باعث شد نزديك به يك ساعت ديگر به چرت و پرت هاي خرس پير در مورد تواناييهايش گوش بدهم.

بالاخره بيرون رفتيم. وقتي سماي بيچاره با خانم احمدي تنها ماند تا احتمالا در مورد خرجي كه درمان سخت اين بچه ها بر مي دارد در گوش او خوانده شود. من مينا وخدمتكار پير دالان باريكي را پشت سر گذاشتيم و جلوي اتاقي كه مثل بقيه بود ايستاديم. مينا ابتدا در را باز كرد و نگاهي به درون انداخت. بعد گفت باباحسن ميشه ازتون خواهش كنم اجازه بديد يه لحظه خصوصي صحبت كنيم؟ باباحسن لبخندي زد و گفت باشه بابا ولي من همينجا مي ايستم چون آقا تنهايي نميتونند برگردند. پيرمرد چند قدم آنطرف تر به ديوار تكيه داد و دستانش را از پشت به هم گره كرد.

_ببينيد آقا سينا من بهتون كه گفتم بايد اينجا باشم. يكي هست كه به كمك احتياج داره. سما حرفم رو باور نكرد ولي شما كه باور مي كنيد مگه نه؟

ناگهان به ياد حرفهايش در مورد ستاره ها افتادم. آن زمان كه بادبادك كاغذي كوچك در آسمان اوج مي گرفت. صداي خنده هاي شاديمان. و بعد نشستن نخ بادبادك در دست كنار چشمه. باد مي وزيد. صورت مينا شاداب تر از هميشه بود ولي ناگهان غمي آن را تيره كرد. انگار چيزي به ياد آورده باشد.

همه ي ما ستاره اي داريم. ستاره ي ما بامون حرف مي زنن. يكي در خطره ستاره ميگه كه ستاره ش خاموش شده. هميشه مامورهاي شيطان به ما حمله مي كنن. اونا ستاره ها رو مي خوان و وقتي اونا رو مي دزدن ما خيلي غمگين ميشيم. من بايد به يكي كمك كنم.

اين حرفارو مينا با چنان صداقتي زده بود كه من بدون آنكه باور كنم پيش خودم اعتراف كردم كه حرفهاي زيبايي بود. ولي حالا سريعا جواب دادم بله_يعني باور مي كنم_ و از آنچه كه گفته بودم به خودم اميدوار شدم و ديدم كه اميدواري در چهره ي مينا هم نقش بست. چه صورت لطيف و روشني داشت. مشتش را باز كرد و به دست خاليش مدتي خيره نگاه كرد بعد انگار كه چيز ارزشمندي در آن باشد با احتياط جلو آورد و به من گفت دستت را باز كن. من هم بدون درنگ اينكار را كردم. بعد گفت مراقب ستاره ي من باش تا برگردم. من با اينكه چيزي نمي ديدم ولي ترسيدم كه مبادا نتوانم از پس اين وظيفه بربيايم و ستاره اش را گم كنم. مشتم را بستم. دودست من را محكم گرفت و مرا به سمت خودش كشيد كمرش را كمي به عقب خم كرد و سرش را عقب برد و به يك طرف گرفت. احساس كردم از من مي خواهد كه لبهايش را ببوسم. جا خوردم. بابا حسن گوشه ي ديوار ايستاده بود و هنوز از روي حيا نگاهش به زمين دوخته شده بود. كسي متوجه ما نبود. بايد سرم را آهسته جلو مي بردم. لبهاي فرمز و خيس مينا مرا به سوي خودشان مي كشيدند. هيجان شديدي در وجودم دويد. در حالي كه مشتي كه ستاره در آن بود را به شدت مي فشردم سرم را جلو بردم. مينا چشمان افسونگرش را بسته بود گرچه چيز ديگري بود كه وظيفه ي آنها را انجام دهد: لبهايي كه مانند دانه هاي انار ترش به نظر مي آمدند. لباسم از عرق خيس شده و به تنم چسبيده بود. ناگهان در وسط راه متوقف شدم نمي دانم چرا ولي نتوانستم.شايد مينا هنوز مال من نبود اگرچه اين همه با من مهربان بود. چشمانش را باز كرد و وقتي ديد من عقب نشسته ام كمي به هم ريخت ولي به روي خود نياورد سعي كرد موضوع را منحرف كند لبخندي زد و گفت: چه خاطرات شيريني بود اميدوارم باز همديگر را ببينيم. باباحسن منتظر بود كه با هم پيش سما برگرديم...

اين داستان ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 10:18  توسط پسر ماهيگير  | 

يك عالمه بغض در گلويم نشسته بود. نميدانستم دليل اين تصميم عجيب مينا چيست؟ يعني هيچ كدام ما نمي دانستيم. سما كه هر كار توانسته بود كرده بود تا او را منصرف كند. حالا ساكت نشسته بود و بدون حتي يك كلمه حرف به شيشه جلو خيره شده بود.انگشتانش از شدت فشاري كه به فرمان مي آوردند سفيد شده بودند. من توي صندلي عقب فرورفته بودم. مثل مينا. اما من كنار يك پنجره و مينا در سمت مقابل. درست است كه قبلا فهميده بودم كه رفتار مينا عادي نيست و حرفهاي عجيب او را در هنگام اوج گرفتن آن بادبادك زيباي كاغذي در آن عصر آفتابي كوير به ياد داشتم اما نمي توانستم بفهمم او چرا مي خواهد به تيمارستان برگردد. اين اصلا طبيعي نبود هيچ انسان آزادي نمي خواهد خود را زنداني كند. حتي اگر بداند بيمار است. غرق در افكار و غمهايم بودم كه بر خورد چيزي را با پايم حس كردم. اول توجهي نكردم يعني اينقدر آشفته بودم كه متوجه نشدم اما وقتي ديدم چيزي روي پايم است و تكان نمي خورد با بي ميلي نگاهم را به طرف آن گرداندم و با كفش مشكي رو باز مينا روبرو شدم كه روي كفش من جا خوش كرده بود ناگهان قلبم از كار ايستاد و چشمانم به سرعت به سمت صورتش دويد جايي كه چشمان درشت گيرايش بر آن نقش بسته بودند ولي بر خلاف انتظار من اصلا جا نخوردند و همچنان به چشمهاي من خيره ماندند. اين اولين تماس من با مينا بود يا بهتر بگويم اولين تماسم با يك دختر غريبه. احساسم حتي اگر تمام آن را به ياد داشتم تعريف كردني نبود. خواستم پايم را از زير پاي مينا بيرون بكشم ولي خشك شده بود. مغزم فرمان نمي داد و در همان حالت سر درگم بودم كه دست سفيد كوچكش را با آن انگشتان كوتاهش در دستم ديدم. نمي دانم كداممان دست آن يكي را گرفته بود ولي باز هم نتيجه آني نبود كه فكر مي كردم. چون قلبم كم كم داشت آرام مي شد. سما همچنان عصباني جاده هاي خاكي حومه ي شهر را طي مي كرد و به سمت تيمارستان پيش مي رفت و دستهاي ما مخفيانه پشت صندلي او يكديگر را مي فشردند.

هوا تازه تاريك شده بود كه با صداي پت پت ماشين بيدار شدم. ماشين جلوي يك در آهني بزرگ متوقف شده بود و سما مرتب انگشت اشاره اش را در سوراخ زنگ كنار آن فرو مي كرد. چند كيسه زباله كنار يك درخت قطور افتاده بود و يك سگ شكاري قهوه اي پوزه اش را روي زمين مي كشيد و دم دراز شبيه گرگش را در هوا تاب مي داد. دست مينا هنوز در دستم بود و خودش در خواب. گرمايي لذت بخش از لابلاي انگشتانش وارد دستم ميشد و تا اعماق وجودم را گرم مي كرد. سرش روي صندلي كمي از پنجره فاصله گرفته و به سمت من برگشته بود و هلالي از موهاي قيري رنگش از بغل روسري قرمز گلدارش معلوم بود. در با صداي مهيبي از هم باز شد. صدايي به عظمت به هم ساييدن آسمانخراشهاي آهني كه به جنگ يكديگر رفته باشند.صدايي كه مينا را هم بيدار كرد. پلكهايش نيمه باز شدند و با حالتي خمار دوباره روي هم فرو افتادند. و خودش هم روي صندلي به طرف من سر خورد. چقدر دلم مي خواست بغلش كنم ولي خجالت كشيدم.

چند لحظه بعد سما برگشت. با ديدن او سريع دستم را از دست مينا بيرون آوردم. و گفت بفرما مينا خانم رسيديم. خودتو به خواب زدي؟ مگه خودت نمي خواستي بياي؟ رسيديم. زود باش. مينا آرام روي صندلي تكان خورد. نشست و روسريش را مرتب كرد و با حالتي بغض گونه ولي مطمين در حالي كه به صورت مهربان سما نگاه مي كرد لبخندي زد و گفت چرا ميام.

از در گذشتيم و وارد محوطه بسيار بزرگي شديم. حياطي بزرگ كه اطراف آن ساختمانهايي از دور ديده مي شد. روبري مان ساختمان اصلي قرار داشت. ساختماني قديمي ساز، بلند و پيچ خورده شبيه قلعه هاي كارتونها. من كه تابحال وارد چنين جايي نشده بودم با چنان حيرتي اطرافم را نگاه مي كردم كه يكي دوبار سكندري خوردم و سما از افتادنم جلوگيري كرد. بالاخره به در ساختمان اصلي رسيديم. دري چوبي با كلونهاي دوگانه و يك زنگ شيك كنار آن. سما كه انگار مسيوليت زنگ زدن را بر عهده گرفته بود آن را فشار داد و پس از چند دقيقه مستخدمي نسبتا مسن و كوتاه قد در را باز كرد.لباس و دامن خاكستري سراسري به تن داشت كه پايينش با تور سفيد لب دوزي شده بود. به سبك خدمتكاران خانه هاي اشرافي تعظيمي كرد و ما را درون دالان بلندي راهنمايي كرد كه نور ضعيف چراغهاي خوشه اي ديواري تنها نورش بود. راهرو پر از اتاقهايي بود كه مثل كلاسهاي مدرسه ي ابتدايي دنبال هم چيده شده بودند يا بهتر است بگويم دخمه هايي كه در دل سنگ حفر شده بود. از دالان گذشتيم ولي با كمال تعجب دالاني به همان عظمت در جلوي پايمان پهن شد و بعد دالان بعدي خدمتكار نسبتا مسن خاكستري پوش با پشت قوز كرده اش با شمعي در دست پيش مي رفت و ما به دنبالش. مينا با چنان ذوقي پيش مي رفت كه انگار در آن پستوي تاريك چيزي مي ديد كه من قادر به ديدن آن نبودم و سما هنوز ساكت و ناراحت با گامهاي محكم جلو مي رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 18:4  توسط پسر ماهيگير  | 



Caño Cristales
اسم یک دریاچه در کلمبیا است که با ۱۰۰ کیلومتر فاصله در  Sierra de la Macarena واقع شده است.
این دریاچه «دریاچه پنج رنگی» نامیده شده و زیباترین دریاچه جهان به شمار می‌آید؛ چرا که هیچ نظیری برای آن در یبن دریاچه‌های دیگر وجود ندارد. باوجود این در یک دوره کوتاه مدت در سال این دریاچه با رنگهای قرمز، زرد، سبز و آبی تبدیل به دریاچه رنگین کمانی می‌شود.
می‌توان گفت این دریاچه میراث بیولوژیکی نوع بشر است.
دریاچه رنگین‌کمانی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:51  توسط پسر ماهيگير  | 

قرمز... نه نارنجي...نارنجي صحيح تر است. نارنجي گلگون. و كمي هم آميخته با زرد ليمويي كم رنگ. در كنار قهوه اي روشني كه بهتر است آن را خاكي بنامم. اين بهترين توصيفي ست كه براي آن مي توانم ذكر كنم. گرچه همه ي زيبايي آن را نشان نمي دهد. زيبايي رنگي كه كنار من پاشيده شده بود. ستيغ كوه نور طلايي را برش داده و دو نيم كرده بود. نيمي از آن در ضلع جنوبي روي سر درختاني افتاده بود كه در دوردست كنار تلالو چشمه اي دور هم جمع شده بودند. و نيمي سايه هاي مورب كنار من را تشكيل مي داد. سايه هايي رقيق درست عمود بر راستايي كه من خوابيده بودم. صورتم را به سختي برگرداندم دود سفيدي در فضا بالا مي رفت. مانند علامتهايي كه سرخپوستها در جنگ از آن استفاده مي كردند. درست به همان شكل بالامي رفت. متوقف مي شد و دوباره اوج مي گرفت... سايه ام در كنارم كاملا بي رنگ به نظر مي رسيد. گويي وجود نداشت. هواي سرد صبحگاهي صورتم را بي حس كرده بود. بينيم كمي مي خاريد و وقتي دستهايم را به بينيم كشيدم فهميدم كه چيزي احساس نمي كنم انگار مرده بودم...

مينا قسمت چهارم

خواستم از جايم بلند شوم ولي خستگي عميقي در تك تك عضلاتم حس مي كردم. كمرم خشك شده بود. دوباره و اين بار نه از سر كنجكاوي كه از سر درماندگي صورتم را گرداندم. در ايوان قلعه تصويري مرا به هوش آورد. من در كوير بودم و اين خطوط هماهنگ طرحي از يك پري زميني بود كه براي تهيه ي صبحانه صبح زود از خواب برخاسته بود و سفره ي سفيدي پهن كرده بود كه ابتدا به نظرم آمد دامن توري به پا دارد كه روي زمين پهن شده. بخار چاييش گرماي لذت بخشي در تنم دوانيد. به هر زحمتي بود بلند شدم و با اينكه قدمهايم را حس نمي كردم خودم را مقابل مينا و كنار سفره ديدم. وقتي صداي مبهمش مرا به خود آورد متوجه شدم كه مدتي_نمي دانم كوتاه يا طولاني_ به همان شكل مانند مجسمه اي كنار سفره ايستاده بودم. بفرماييد بشينيد. الان سما رو صدا مي كنم. صدايش به گوشم ناآشنا آمد يادم نمي آمد قبلا آن را شنيده باشم. نشستم. بدون آن كه سرم را بالا كنم به صدايش زل زدم. چه هواي سردي بود كاش پتويم را با خود آورده بودم. ولي نمي توانستم برگردم. چيزي مرا به زمين ميخ كرده بود. چيزي قويتر از خستگي جسمم.

لحظه اي بعد سما آمد و كنارم نشست. از سر و صدايش فهميدم ولي باز هم چيزي حس نمي كردم حتي لقمه هاي غذارا كه از گلويم رد مي شدند و معده ام را پر مي كردند. هيچ چيز حس نمي كردم. بعد از صبحانه تشكر كردم_از مينا تشكر كردم در حاليكه به خواهرم نگاه مي كردم_ و به رختخواب سردم برگشتم چاره اي نداشتم. پي بردم كه حالا واضحا گرمتر شده بود. نور طلايي آفتاب مستقيم بر من مي تابيد. خواستم به چهره اي فكر كنم كه چشمانم دريك آن و در يك حركت غافلگيرانه_كه حتي خودم را غافلگير كرده بود_ صيد كرده بودند. سعي كردم صورتش را به ياد آورم ولي هر بار با مجسمه ي سر بزيري مواجه مي شدم كه در حاليكه در ذهنش مرا مي پاييد ولي نگاهم نمي كرد مبادا زيباييش را بربايم و ديگر نيازي به ديدنش نداشته باشم. وچون موفق نمي شدم و به در بسته مي خوردم به ايوان نگاه مي كردم و با ديدن او كه با زيبايي موزوني نان را مي كند و در دهان مي گذاشت همه ي آن زيبايي ها در ذهنم از نو زاييده مي شد. اگرچه باز هم غمي روحم را آزار مي داد كه چرا نمي توانم چهره اش را به ياد بياورم...

تازه خوابم برده بود كه صداي سما بيدارم كرد او را بالاي سرم ديدم كه غر مي زد: _ سينا تو چت شده؟ مي خواي آبروي منو جلوي مهمونم ببري؟

_پاشو ديگه... و صدايش به حالت حرص خوردن عوض شد و شروع كرد به تكان دادنم.

بلند شدم. نزديكي هاي ظهر بود كه با هم _سه تايي_ به بالاي تپه (يا بهتر بگويم كوهي) رفتيم كه پشت قلعه بود و اين كار سخت را با آن وضعيت خستگي تنها به اجبار سما كردم. (البته حضور داشتن مينا بي تاثير نبود). تپه از پايين خيلي بلند به نظر نمي رسيد. ولي وقتي به بالاي آن رسيديم و به پايين نگاه كردم ديدم چقدر راه آمده ايم. هنوز نمي دانم كدامش درست بود ولي هرچه بود در لابلاي سنگريزه ها و خارهاي كوه چيزي بزرگتر از آن چيزي كه ديده مي شد وجود داشت. هواي كوهستاني لطافت خاصي به روحم بخشيده بود. ديگر اثري از غم و خستگي صبح ديده نمي شد. و ديدن لبخند رضايت مينا ارزشي فراتر از همه ي اينها داشت.در آنجا بود كه سرش را بالا آورد و من زندگي را براي اولين بار در نگاهش ديدم آن زمان كه چشمهاي درشت سياهش را مانند عروسكي به من دوخت. خدايا آيا من لايق بودم كه فرشته اي معصوم چون او را دوست بدارم؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 16:18  توسط پسر ماهيگير  |